در مسیر سرنوشت
اتفاقات، افکار، احساسات، برشی از زندگی

بعضی وقتا احساس میکنم این زندگی یه بازیه پر از درد و غمه که ناخواسته واردش شدم؛

حالا هرچقد التماس میکنم منو برگردونین من این بازیو دوست ندارم نمیخام اینجا باشم، ازش میترسم، وحشتناکه..میگن تنها راه خروج از این بازی مرگه..

اما من از مرگم میترسم

پس مجبورم بجنگم برای بقا، برای ادامه دادن این بازی که ازش میترسم.

این وسطم چند نفر پیدا شدن که از خودم بیشتر دوسشون دارم انقد دوسشون دارم که حاضرم ترس از مرگو تحمل کنم و بمیرم ولی اونا واسه ابد حالشون خوب باشه..اما حتی اونم نمیشه 🥲

حالا منم و خانوادمو یه بازی ایی که در نهایت پایانش تلخه!