در مسیر سرنوشت
اتفاقات، افکار، احساسات، برشی از زندگی

نوشته های وبلاگمو خوندم و باید بگم ..

چقد غر زدم 😐

همش غم همش ناراحتی و غر و غر و بازم غر😂

یکمم از شادیام بگم:

رفتم کارورزی یه جای جدید ینی تمومه شجاعتمو جمع کردم که برم و بمونم که واقعا کار یاد بگیرم. صبح میرم بعد ازظهر برمی‌گردم خسته و کوفته ولی حال میده؛ از اینکه بیکار نیستم تو خونه خیلییی بهتره و در کل اینکه خیلی حس خوبیه

هرچی فکر میکنم اتفاق شاد دیگه ای نیوفتاده چقدر همه چی عادی و یکنواخت گذشته واقعا🥸

حرف واسه گفتن زیاده ها اما نمیدونم کدومشو بگم چجوری بگم انگار از بس حرف نمیزنم درمورد خودم یاد ندارم حرف زدنو


گفتم میخام آنلاین شاپ بزنم..

زدم

ورشکست شدم

دارم جمع میکنم🤣🤣🤣🤣

ینی چی آخه چرا سخت تر از چیزی بود که فکرشو میکردم. فهمیدم اصلا فروشندگی تو قاموس من نمیگنجه🙎‍♀️😆

حالا ورشکسته ورشکسته که نشدم و اگه بتونم این لباسارو رد کنم اصل پولم درمیاد باید فکر کنم ببینم دیگه باهاش چیکار کنم

نظری واسه سرمایه گذاری های کوچیک ندارین؟ در حد ۱۵, ۲۰ تومن؟


Tag : آنلاین‌شاپ