خب من ی دختر بیست و یک ساله ام🙂
حسابداری میخونم ، از روی علاقه این رشته نرفتم ولی الان باهاش مشکلی ندارم.
دوستای کمی دارم شاید تعداشون از همون اول بچگیم تا الان به انگشتای دستم نرسه😂راستش زیاد تو ارتباط برقرار کردن خوب نیستم.
عاشق موسیقی ام؛اکثرا خارجی گوش میدم کره ای، مریکایی، روسی و ایرانی، تو سبکای مختلف.
خب کافیه..
اولین کسی ک وبلاگ منو میبینی.. دوستت دارم❤️😂
راستش الان فقط دلم میخاد شب بود و میتونستم گریه کنم.
حالم از اطرافیانم بهم میخوره یعنی بعضی وقتا به زور تحملشون میکنم.
مثل همون جمله که میگفت خانواده همون کسایی ان که هم باعثه زجرتن هم نمیتونی ازشون دل بکنی..🥲
کاش میتونستم واسه همیشه از پیش همشون برم..
یه زندگی جدیدو شروع کنم بدون همه کسایی که میشناسم. برم جایی که نه کسی منو میشناسه نه من کسیو
میشه گلریزان کنین من برم از اینجا😂😂
امروز روز دوم عیده و عادی گذشت.
یه حس عجیبی امسال داره و اینکه دوتا از ماهیامون مردن تاالان 
امروز دومین روزیه که دارم طبق برنامه ای که ریخته بودم پیش میرم..خوبه فعلا که راضی ام
و اینکه یه چیزی هس که ی بخشش خوشحالم میکنه هم و بخش دیگش ناراحت..
به یکی از استادام که خیلی دوسش دارم پیام تبریک عید ارسال کردم و بعد یه روز جواب داد که این همون بخش خوشحال کننده اس و اینکه انتظار داشتم صمیمانه تر جواب بده..
میدونم که درستشم همینه خب اره دیگ همینه پس مشکل چیه؟!
(اینکه گفتم دوسش دارم یه وقت سو تفاهم نشه
برام فقط مثل یه استاده خوبه..خیلی خوب)
الان دو سه روزه که یه اتفاقی باعث شده نسبت به دوستام دلسرد بشم مخصوصا در مورد یکیشون..
چون کاملا خارج از چهارچوبامه که بخام باهاش دوست بمونم و این داره اذیتم میکنه نمیدونم چطور باید از این ارتباط خارج بشم الان تنها تلاشم اینه که سعی میکنم ارتباطمو باهاش کم کنم تا به مرور کمرنگ تر بشه.
میدونم اشتباه از خودم بود..از همون اول شروعش اشتباه بود و حتی میدونستم اینو اما نمیدونم چرا اصرار داشتم به ادامه داد.
به قول آبجیم تحت تاثیر جو دانشگاه قرار گرفتم.
.
.
مثلن گفتم وبلاگ بزنم که بتونم حرفامو بزنم اما مثل اینکه اینجام نمیتونم
راستش خیلی خارج از انتظاربود
ن اونایی که بهشون پیام تبریک داده بودم جواب داده بودن و ن کسی خونه بود که بریم و یه روز کسل کننده.
اصلن شبیه انتظارم نبود و خب نمیخام فاز منفی بدما ولی..
حتی عیدم دیگ داره کم کم از روالش خارج میشه